پسر آبی

من پسری آبی هستم که در آسمانی به رنگ آبیِ سرد پرواز می کنم...

سر اومده دیگه حوصله این دل خسته...

شهید حجت رحیمی


این چند مدت خیلی دلم گرفته، خیلی داغونم، خیلی خراابم، اما وقتی به این دنیا نگاه میکنم که چه آدمای پاکی رو از ما گرفته حسرت از دست دادن معشوقه دنیایی کمتر اذیتم میکنه... سر اومده دیگه حوصله این دل خسته... کجایی شهید که ببینی ما چطور اسیر این دنیا شدیم و به خاطر ناکامی هامون داریم رنج میکشیم و غم میخوریم، کجایی که ببینی ما به خاطر آدمای فانی داریم اشک میریزیم، تو رفتی، ره صد ساله زاهدانه رو یک شبه رفتی، تاجرانه رفتی، نموندی تا مثل منو آدمای دیگه بمیری، تو با شهادت رفتی، خوش ب حالت، چقدر به حال تو غبطه میخورم، تو نموندی که مثل ما اسیر این دنیای کثیف بشیو قلبتو بسپاری به آدمای دنیا پرست...

چطوری تونستی انقدر زود ره اخلاص و پاکی رو طی کنی که بهت نگاه ویژه بشه؟ چه سری توی کار تو بود که اینطوری عاقبت به خیر شدی؟ چی کار کرده بودی که انقدر راحت چشم رو دنیا بستی تا در های ... به روی تو باز بشه، خواستم بگم بهشت، اما بهشتم لیاقت وجود آدمای پاکی مثل تو رو نداره... خوش به حالت، خوش به حالت که رفتیو نموندی تا مثل ما اسیر این دنیای کثیف بشی، پس حالا که رفتی، حالا که تو بازیو بردیو داری ذلیل شدن ما رو توی این دنیای نامرد میبینی خودت از خدای خودت بخواه که ما رو هم عاقبت به خیر کنه، خودت از خدای خودت بخواه که به ما هم نگاه کنه، شاید ما مثل تو مخلص نباشیم، شاید پاک نباشیم اما دوست دار تو و راهی که تو توی اون قدم گذاشتی که هستیم، عاشق تو که هستیم؟ رسم وفا این نیست که چشم روی ما زنجیر شده های این دنیا ببندیو ما رو از دعای خیر خودت بی نسیب کنی...



صدای شهید حجت رحیمی

ترکم کرد رفت... واسه همیشه... دیگه هیچ وقت نمیتونم ازش خبری داشته باشم...

ترک کرد و رفت


چقدر بده کسیو دوست داشته باشی اما اون بهت هیچ حسی نداشته باشه، کسی که دوسش داشتم، کسی که تو پیاماش بهم میگفت دوسم داره، انقدر راحت منو کنار گذاشت که انگار هیچ وقت وجود نداشتم، اصلا نمیتونم درک کنم چطور میشه به کسی گفت دوست دارم اما خیلی ناگهانی رابطه رو باهاش قطع کرد، هر کاری کردم که بهش برسم نشد، هم اون نخواست هم من شرایطم جور نشد، دیگه هرچی بهش پیام میدم جوابمو نمیده، حتی تبریک عید هم واسش فرستادم اما به جای جواب دادن گوشیشو خاموش کرد تا از دستم راحت بشه 

اصلا فراموش نمیکنم وقتی میخواست ازم جدا بشه چقدر حالم بد بود، چقدر گریه کردم، چقدر غم سنگینی روی سینم بود، هنوزم با این که 27 روز گذشته اما حالم زیاد خوب نیست، یه بار که حالم خیلی بد شد و بهش پیام دادم گفت جدایی سخته، خیلی سخت، ولی این جملش مثل تیری بود که زد توی قلب من، هیییییییی روزگار... من هیچی از دنیا نمیخوام، ققط دوست دارم کنار عزیزانم باشم، شاید مشکل من همینه، شاید هدف واقعی زندگی رو درک نکردم، خیلی بهش وابسته شدم و خیلی دوسش داشتم اما اون چی؟؟ واسه اون انگار نه انگار که من وجود دارم، هر چقدر تلاش میکنم که فراموشش کنم بیشتر به یادش میوفتم... به دوست دارم هایی که میگفت، به اموجی لب هایی که میفرستاد 

اون واقعا منو نمیخواد، واقعا نمیخواد اما من چی؟ با این که میدونم اما بازم دوسش دارم، با این که بهم گفت اما بازم دوسش دارم، میدونم کارم اشتباهه که هنوز دوسش دارم اما یاد شش سال حسرت خوردنم واسه ندیدنش میوفتم، بعد شش سال تونستم دو ماه و نیم باهاش رابطه داشته باشم اما اخرش رسیدم به بن بست، تنها چیزی که خیلی اذیتم میکنه اینه که واسه همیشه از دستش دادم، درسته بهش نرسیدم اما دوس دارم هر چند وقت یه بار یه حالی ازش بپرسم تا خبری ازش داشته باشم اما اون همینم نمیخواد ، من فقط خوشبختیشو میخوام حتی اگه با یکی دیگه ازدواج کنه، میخوام فقط سلامت باشه، دلش خوش باشه، ارامش داشته باشه، اما اون نمیخواد من حتی واسه یه لحظه به یادش باشم و بهش پیام بدم، فکر میکنم ازم بدش بیاد حتی، رفتارش که اینو میگه، دیگه هیچ ارزشی واسم قائل نیست

تنها دل خوشیم اینه که گوشیشو خاموش نکرده فقط بعضی وقتا که پیام میدم گوشیشو واسه یه روز خاموش میکنه، اما میدونم اگه به این پیام دادنام ادامه بدم خطشو واسه همیشه خاموش میکنه و واسه تمام عمرم ازش بی خبر میشم و دیگه هیچ وقت نمیفهمم حالش چطوره...خودش گفت که دوسم نداره، منم میدونم که دیگه واقعا دوسم نداره، نمیخوام واسش مزاحمت ایجاد کنم و اذیتش کنم، فقط میخوام حالشو بدونم، اه خدایا... با خودم گفتم بیام بنویسم حالم خوب بشه، اما هرچی مینویسم هیچ فایده ای نداره...




امشب از نبودنش گریه میکنم...

بیقرای

 

امشب سر نمازم اشک ریختم، دلم براش تنگ شده، انگار نمیخوام باور کنم که همه چی تموم شده، همش میگم آخر شب میشه بهش پیام میدم، یا خودش بهم پیام میده، حالم خوب نیست، نمیتونم تصور کنم که همه چی تموم شده و برای همشیه از زندگیم رفته، خدایا چشام خیسه خودت منو ببین، قد تموم دنیا دوسش دارم اما نمیتونم بهش برسم، نمیشه به هم برسیم، اشک های من امشب سرازیره، نمیدونم میتونم تحمل کنم یا نه ولی بد جوری امشب دلتنگشم، نمیدونم اون چطوری میتونه تحمل کنه، صبر اون از من خیلی بیشتره، اون میتونه احساسشو کنترل کنه و پیام نده اما من نمیتونم،نمیدونم فقط منم که از حق حق گریه هام گونه هام خیس میشن یا اونم گریه میکنه، خدایا نمیتونم تحمل کنم، چطوری از دستش بدم؟ چطوری برای همیشه فراموشش کنم؟ نمیتونم خدا، من نمیتونم، خدایا، خدایا خودت کمکم کن، آخه چطوری قبول کنم که دیگه هیچ وقت نمیتونم ببینمش، چطوری تحمل کنم که عزیزترین آدم زندگیمو انقدر راحت از دست بدم، لعنت به منطق، من منطق نمیخوام، من امشب اونو میخوام، کجااااااااااااست؟ چرا اون میتونه بدون من تحمل کنه؟ چرا من نمیتونم آخه؟ چرا اشکای من سرازیره ولی اون میتونه تحمل کنه؟ بدجوری هواشو کردم، حالم خرابه، بعض گلومو فشار میده، اشک گونه هامو خیس کرده، نگاهم تار شده، چشمام قرمز شده، کجااااااست؟ من اونو میخوام، چرا کنارم نیست؟ چرا باید مرگ عشقمون رو تحمل کنم، اون میتونه الان کنارم باشه ولی به خاطر منطق نمیشه، چون این دنیا جای منطقه نه دوست داشتن... حالا میفهمم که وقتی میگفت به نظرت دوست داشتن کافیه یعنی چی؟ آخ، خدایا من اونو میخوام، خدایا من هیچی نمیخوام فقط چشام برای اون خیسه، هیچ کسی نیست حرفامو بفهمه، دنیا تو چقدر پستی که ما رو از هم گرفتی، دنیا تو چقدر نامردی که عشقمو ازم گرفتی، آخه چرا وقتی دو نفر همدیگه رو دوست دارن باید از هم جدا بشن؟

 

 

 

 

کسی که همیشه آرزوشو داشتم از دستم رفت...

پر از حسرتم

 

اون کسی که توی دانشگاه همیشه نگاهش میکردم، اون کسی که آرزو داشتم به هر بهونه ای باهاش حرف بزنم و جزوشو بگیرم، اون کسی که حاضرم جونمو برای سلامتیش بدم، اون کسی که چند سال حسرت ندیدنشو کشیدم، اون کسی که چند سال جزوه ای که بهم داده بود رو یادگاری نگه دشته بودم، اون کسی که با نگاهش منو جدا از فضا و زمان حاظر میکرد، اون کسی که شیفته رفتارش بودم، اون کسی که ... اون کسی که... اونی که دوسش داشتم با تمام وجودم، اونی که... خدایا چرا دنیا انقدر بی رحمه... چرا نباید به چیزی که دوسش داریم برسیم؟ چرا واقعیت ها انقدر تلخ هستن؟ چرا جنگیدن با واقعیت ها چیزی جز شکست برای ما باقی نمیذاره؟ 

هیییییی، حیف و صد هزار حیف از آرام جانی که از دستش دادم، حیف و صد هزار حیف از عشقی که راهی جز فراموشیش ندارم، اما دلم نمیخواد فراموشش کنم، دوس دارم همیشه غمش همراهم باشه، دوس دارم همیشه نفسم برای یادش تنگ باشه، دوس دارم همیشه تو قلبم غم نبودنش باشه، این غم برای من مقدسه، غم کسی که 6 سال حسرت از دست دادنشو خوردم، غم کسی که هیچ وقت تصورشم نمیکردم دوباره بتونم ببینمش، اما الان به خاطر جدایی ازش به جنون رسیدم، چقدر این غم مقدسه، چقدر واسم با ارزشه، غم عزیزی که دوسش داشتم، من نمیخوام منطقی باشم، میدونم منطق چی میگه اما حاظرم شکست بخورم و منطقی نباشم، حاظرم هر کاری کنم تا فقط اون آروم باشه، حاظرم کاری کم تا ازم متنفر بشه و راحت تر بتونه منو فراموش کنه، آه.. خدایا پر از حسرتم، کی می تونه منو درک کنه...

 

 

آخرش کنترلمو از دست دادم و بهش پیام دادم...

حالم بده

 

چقدر تلاش کردم امروز بهش فکر نکنم و دیگه پیام ندم، اما اخرش کاری که نباید می کردم رو کردم... و بد تر از اون احساساتی شدم... اما چیزی عوض نمیشه چون بهش نمیرسم، حتی اگه تمام دنیای احساس هم بشم دیگه فایده نداره، چون چیزی وجود داره به نام منطق، که هر روز بهش لعنت میفرستم، چون من منطقی نیستم، نمیخوام باشم، زندگی کوتاه تر از اونی هست که بخوام عشقمو به خاطر منطق بذارم کنار، حاظرم وارد رابطه اشتباه با عشقم بشم و سخت ترین شکست رو بخورم اما نمیخوام منطقی باشم... لعنت به منطق، چقدر دوسش دارم اما حیف که دیگه از دستم رفته... هیییی امشبم میگذره، با چند تا قرص و گریه کردن توی اتاق تاریکم، کجایی بالش تنهایی من که همیشه تو همدم خیسی چشمان من شدی...

 

 

 

پر از حسرتو غم هستم...

چقدر حسرت میخورم


کاش میشد آدم به چیزایی که دوستشون داره برسه، اما حیف که نمیشه با واقعیت ها جنگید، اون کسی که دوسش داشتم از دستم رفت و من موندمو یه قلب پر از حسرت، یه دل غمدیده، روزای خیلی سختی رو دارم میگذرونم، اما زندگی همینه... واقعیت زندگی یعنی سختی، یعنی نرسیدن به آرزو ها... از هر صد نفر شاید یه نفر به آرزوی خودش در زندگی برسه... 

آه که پر از حسرتم، نمیتونم بیانش کنم... دوس دارم زمان با سرعت ده برابر بگذره، بگذره تا این زندگی سریع تر تموم شه، تا به مرگ برسم، ولی دوس دارم عاقبت به خیر بشم، نمی خوام از سفر توی این دنیا سرکشسته بیرون بیام... مشاور به اون کسی که دوسش دارم گفته بود این پسر خیلی احساساتیه و نمیتونه احساس خودشو کنترل کنه، برای همین تو مشکلات زندگی کم میاره و میشکنه، نمیتونه واسه تو تکیه گاه باشه... چقدر این حرف اذیتم کرد، آرزوی مرگ میکنم، مگه چه اشکالی داره یه مرد گریه کنه، احساساتی بودن کجاش بده؟ من بوکس بازی می کردم اصلا آدمی نیستم که از شکست بترسم، نمی دونم این مشاورا چرا ازدواج رو انقدر سخت گرفتن، از نظر دین تنها معیار ازدواج تقوا هست، اما اگه از یه مشاور بپرسید با چه کسی ازدواج کنیم میتونه 15 ساعت حرف بزنه و دلیل و منطق ببافه، اونی که من دوسش داشتم اهل نماز خوندن بود، همین کافیه واسه زندگی، منم نماز میخونم، البته خیلی وقتا قضا میشه ولی با نماز آرامش می گیرم، کاش و صد هزار کاش که ازدواج انقدر سخت نبود، خدا می دونه من هیچ وقت از دوستی خوشم نمیومده، از روابط کوتاه که یه نفر توی اون رابطه بازیچه میشه حالم بهم می خوره، وقتیم میخوایم وارد رابطه درست بشیم هزار تا مشکل میاد سر راهمون، توقعی از این دنیای بی وفا ندارم، همه از این شکست ها توی زندگیشون دارن، منم یکی مثل بقیه... کاش زمان زوتر بگذره، غم و درد عجیبی تو قلبم حس می کنم...

نمیتونم تصور کنم روزی رو که اون به یکی دیگه دل میبنده... و بخواد تا آخر شب باهاش حرف بزنه... آه دنیا تو چقدر بی رحمی... نفرین بر تو ای دنیای نامرد...





بزرگ ترین غم دنیا تنهاییه...

تنهایی


بزرگ ترین غم دنیا تنهاییه، من خیلی تنهام... تنها کسی که دوسش داشتم از کنارم رفت و گوشیشو خاموش کرد... خیلی دلم گرفته... نمیدونم چی کار کنم... یه چیزی رو سینم سنگینی میکنه... یه غم عجیبی روی قلبم حس میکنم... وابستگی خیلی درد بدیه... به قول خودش واقع بین بود، واسه همین رفت، به من میگفت تو احساسی رفتار می کنی و حقایقو نمیبینی.. راست می گفت، آدمایی مثل من که زود وابسته میشن نمیتونن واقعیت ها رو ببینن، نمیدونم دلیل وابستگی شدید چیه شاید بهتره با یه مشاور حرف بزنم تا راهنماییم کنه... آدمای درونگرا خیلی شدید تر وابسته میشن و واسشون سخته که از عشقشون جدا بشن، منم خیلی درونگرام و علاوه بر اون خیلیم تنهام... تنهایی بزرگ ترین غم دنیاست، کاش هیشکی تنها نباشه، شاید بعضی وقتا آدم دورش شلوغ باشه ولی تنهایی چیزیه که با قلب حس میشه... از رو ظاهر آدما نمیشه تشخیصش داد... منم هیشکیو ندارم که باهاش درد و دل کنم، واسه همین میام توی این وبلاگ و مینویسم، نوشتن خیلی خوبه، آدمو آروم میکنه، عقده های دل آدم رو کم میکنه، به غیر از نوشتن نماز و قرآنم خیلی آرومم میکنه... وقتی آدم حرفای دلشو مینویسه و هر چه توی ذهنش بوده رو میاره روی کاغذ یا توی وبلاگش دیگه کمتر بهشون فکر میکنه، انگار با نوشتن غم ها، اون ها رو از قلبمون انتقال میدیم به کاغذ...

ت تنهایی یعنی تو، نون تنهایی یعنی نترس بیاااا جان دلم، ه تنهایی یعنی هستی من تویی، الف تنهایی یعنی آهی که از دل بر میاد، ی تنهایی یعنی یا خدا خودت کمکم کن، ی آخر تنهایی یعنی یا تو یا هیچ کس... تنهایی واسه من این معنیا رو میده، ما توی این جهان بی انتها خیلی تنهایم، هیییییی، خدا میگه من کل دنیا رو واسه شما خلق کردم اما نمیدونم چرا من توی دنیایی که واسه خودم خلق شده انقدر احساس تنهایی میکنم، شاید حضور خدا رو کمتر توی زندگیم حس میکنم که انقدر تنهام، خودش گفته من از هرچیزی به شما نزدیک ترم پس منم از خودش میخوام که آرومم کنه، که صبرمو ببره بالا، که کمکم کنه تا تحمل کنم، تا بتونم با نبود عزیز ترین آدم زندگیم کنار بیام، توی این دنیا سختیا خیلی زیاده، آدم گاهی عزیزانشو برای همیشه از دست میده حالا چه اون عزیزش فوت کنه، یا این که مهاجرت کنه بره یه جای دور یا این که عشقش گوشیشو خامون کنه و واسه همشه از دسترس خارج بشه، همه این ها یعنی مرگ، مرگ عزیزی که با بودنش نفس میکشیم، عزیزی که نبودنش نفس رو توی سینه ما حبس میکنه، دیشب خیلی اذیت شدم، بالشم خیس شد و بعدش خوابم برد... یکی بهم گفت تو تکیه گاه نیستی، نمیدونم شاید درست میگفت ولی کی گفته گریه کردن نشونه ضعف آدماست، مگه نبودن آدمای بزرگی که خیلی احساسی بودن و قلبشون خیلی نازک بود و گریه میکردن؟؟ مثال نمیزنم چون خیلیا هستن... از دست دادن عشق خیلی سخته، قضیه وقتی دردناک تر میشه که کمتر کسی پیدا میشه که عشق اول همسرش باشه، خیلیا شکست رو تجربه کردن، منم نمیخوام از کار دنیا ناراحت باشم ، اخه خیلیای دیگه از من سختیای بیشتری رو تجربه کردن... بگذریم.. امروز هم خواهد گذشت، با این که خیلی نوشتم ولی بازم آروم نشدم، شاید امروز بازم بیام و حرفای دلمو بنویسم... خدا یا خودت تنهایی منو پر کن و کنارم باش، طوری که هیچ بنده ای نتونه بهم بگه تو تکیه گاه نیستی چون گریه میکنی...



تو شب آرزوها از خدا خواستم که...

شب آرزوها


امشب شب آرزوهاست و تنها خواسته من از خدا حضور و آرامش خاطر عزیزانم بود و وجود کسی که دوسش دارم، می دونم شاید آرزویی دست نیافتنی باشه، آخه این دنیا به کام هیشکی خوش نمیاد، واسه همین دنبال آرامش گشتن توی این دنیا یه کم دست نیافتنیه گرچه با حضور خدا میشه خیلی به آرامش نزدیک شد... پارسال توی همچین شبی یه آرزو کردم و خدای مهربون بهم لطف کرد و به آرزوم رسیدم.. الانم ازش یه چیزی خواستم که میدونم اگه به صلاحم باشه خودش واسم برآورده میکنه.. انشالله که همتون به آرزوهاتون برسید، خدا میگه مرا بخوانید تا اجابت کنم شما را، پس امشب حتما ازش بخواید تا خداجون شما رو به آرزویی که دارید برسونه... انشالله که سلامت و پر از آرامش باشید.. من خودم خیلی دنبال آرمش گشتم، جز با حضور خدا بهش نرسیدم... ولی امشب ازش خواستم... در آینده به این پستم نگاه میکنم و اون موقع مشخص میشه که بهش رسیدم یا نه... انشالله که هرچی مصلحته پیش بیاد...



امشب دلم تنگ است، کاش می شد بیانش کرد

دلتنگی

 

امروز هوای قلبم ابری بود و خبر می داد از امشبی که ابر های طوفانی بر آن می بارند، دلگیرم از دنیایی که کارش به باران کشیدن قلب های رنجیده است، شاید بگویی باران که بد نیست... درست است اما تنهایی زیر باران رفتن حس دیگری دارد، دلگیرم از دنیایی که نه احساس می فهمد، نه حرف دل و نه تنهایی، دلگیرم از دنیایی که ذره ذره از هم گسستن قلب آدم ها را می بیند و انگار نه انگار، هیچ... گله از کار دنیا نکنیم چرا که رفتار بی رحمانه اش را منصفانه بین همه آدم ها به اشتراک گذاشته، با بعضی ها زود تر و با بعضی ها دیرتر، امشب دل خروشانم هوای دیگری دارد، امشب چشم های خشکیده ام به هوای آرام جانم می بارد، امشب اشک هستو باریدن، و قلبی که تاریک و طوفانیست، این همه غم به هوای آرام جانی که می بینمش اما وصالش برای دیگری است و آن چیزی که برای ما می ماند حسرت دیدار همیشگی اش است، امان، امان و صد امان از دنیایی که به حال دل ما می خندد...

 

باز صد رحمت به کردار دنیا، بعضی از آدم ها چنان از حال دل بی قرار ما به شعف می آیند که دنیای بی وفا هم به تعجب چشمانش را گرد کرده و به دیده کینه توزی به آنان می نگرد، خوب میدانم روزی به حال دل آنها هم غصه ای روی خواهد گرداند.

 آدمی گاهی اوقات پر است از داد، پر است از فریاد، اما نمی داند حال دلش را کجا بگوید، به که بگوید، مگر نه هم او بود که حال دلم را با وجود پر از آرامشش نوازش می داد؟ اما حال او هم نیست و حال دل غم دیده را نمی توان به کسی گفت.

 

 آه آرام جانم قلبم به تنگ آمده کجایی؟ کجایی که ببینی قلبم از نبودنت به تپش افتاده، وجودم از حسرتت به لرزش افتاده، چشمان خیسم از ندیدنت تار شده، کجایی که بر قلب طوفانی ام بتابی؟ کجایی که ببینی بیقراری ام را؟ کجایی که دریابی تنهایی ام را؟ کجایی که با کلماتت معجزه کنی و آرامش را به من هدیه دهی؟ قلبم امشب هوای دیگری دارد، می بارد و چه باریدنی، انگار قرار نیست دیگر هیچ وقت آسمان ابری قلبم با نور امید تو روشن شود، خدایا حجنره ام توان فریاد کشیدن ندارد، خودت حرف دلم فریاد بزن تا وجو آدم ها و آسمان و زمین از شنیدنش پر از غصه شود و هم صدای تو فریاد زنند، امشب دلم تنگ است کاش می شد بیانش کرد...

 

 

 

 

انتقام خون پاک و مطهر حاج قاسم سلیمانی

حاج قاسم

جان قدسی در تن خاکی دو روزی بیش نیست

موج دریادیده در ساحل نمی گیرد قرار

خون پاک و مطهر حاج قاسم سلیمانی (سردار دلها) در رگ های مردم مقاوم منطقه می جوشد...


#انتقام

#حاج_قاسم_سلیمانی


گقتمش نقاش را ...

گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی  با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

بازم فصل زرد پاییز رسید.. سرد پاییز.. نسیم درد پاییز.. با خاطرات تلخش.. و فراموش نشدنی.. چقدر بده که یه سری چیزا از ذهن آدم پاک نمیشه.. 

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

31 خرداد سالروز شهادت شهید چمران
دانلود کتاب رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

برای دوره آموزشی در سربازی چه وسایلی با خود برریم؟

برای سربازی چه وسایلی با خود ببریم

خوب این لیست بدرد خیلی میخوره.. پس خوب بهش توجه کنین.. کم و زیاد کردنشم دیگه به سلیقه خودتون بستگی داره...
چه وسایلی با خودمون ببریم؟؟


دارو

1-قرص سرماخوردگی (استامینوفن - آنتی هیستامین)

2-دستمال کاغذی (مخصوصا تو فصلای سرد سال)


خوراکی:

3-تنقلات (مثل کافی میکس یا لواشک کوچولو های که به شکل شیرینی هستنا یا تخمه مزمز یا خرما کنجد دار که تو ظرف درست و حسابی باشه یا چیزای دیگه.. 

شیرینی برا مواقعی که سخنرانی هست باید خبردار بایستید و قندتون میوفته و ..

ماسک مجازی یا واقعیت پشت اون..

وبلاگ پسر آبی


فکر میکنم کمتر کسی باشه که در دنیای واقعی و مجازی شخصیت یکسان و ثابتی داشته باشه، کمتر کسی باشه که توی دنیای مجازی خوب باشه و به دنبالش توی دنیای واقعی هم عالی باشه... مگر آدم هایی که روح پاک و بی آلایش دارن.. و تظاهر به خوب بودن براشون معنایی نداره..

من که جزء این دسته نیستم بدبختانه.. اما حسودیم نمیکنم چون این افراد اونقد دوست داشتنی هستن که حسادت رنگ میبازه..اما غبطه میخورم به چنین افرادی.. افرای که مریض فکری نیستن و ظاهرشون با اون چیزی که توی ذهنشونه خیلی شباهت داره.. به نظرم چنین افرادی حس خیلی خوبی به دنیا دارن و میتونن آدمایی با روحی بزرگ باشن.. برعکس افرادی که شخصیت ثابتی در این دو دنیای در هم آمیخته ندارن، آدم هایی خسته و ناراحت از همه آفرینش هستن که اعتماد به نفس کمی دارن و حتی شاید ترسو باشن.. ترس از نمایش شخصیت دیو مانند، مریض و پلیدی که در اعماق تاریک ذهنشون وجود داره.. شخصیتی که به زشتی خو گرفته..
و شاید..

اینها تنها افکار من باشه و اکثر افراد به این شکل نباشن.. شاید من نتونستم خوبی ها رو بیشتر ببینم و شاید چشم پاکی برای دیدن نداشتم.. که در اینصورت من هم جز همونایی هستم که ماسک مجازی زدن..

میگن ... آدمو مهربون می کنه...

میگن تنهایی آدمو مهربون می کنه...
دریافت آهنگ

تاریکی فقط به معنای نبودن نور نیست.. . تارکی یعنی دلی که غمگینه... یعنی چشمی که اشک آلوده و هیچ چیزو نمیبینه... یعنی اتاقی که درش بستس.. یعنی تنهایی.. تاریکی یعنی تنهایی... یعنی هیچ کس نباشه که باهاش حرف بزنی.. دیگه دلم نیمخواد از این اتاق تاریک بیرون برم.. دیگه تنها همدم تنهایی هام، غم و تنهاییه.. دلم گرفته از این شهر.. دلم گرفته از آسمون این شهر.. دلم گرفته از بارون، از خیس شدن.. از اون احساس خوبی که یه روز بهم میداد.. آره رفیق دلم گرفته از آدما.. اونایی که فقط به فکر خوشونن و احساس دیگران براشون بی ارزشه.. اونایی که تنهایی نفس میکشن.. زندگی کردن یعنی نفس کشیدن.. همون نفسی که دوس داری بند نفس یکی دیگه باشه... آدمایی که اطرافم می بینم اصلا نفس نمی کشن.. 

۱ ۲
دلم گرفته.... دلم گرفته.... این همه چراغ توی این شهر.... هیچ کدوم چشم هامو روشن نمیکنه.... این همه چشم توی این شهر.... هیچ کدوم دلمو گرم نمی کنه.... این جا همه می دَوند که زنده بمونند.... هیچ کس نمی دَوه که زندگی کنه...... این شهر همش شده زمین... دیگه آسمونی نداره توی این شهر... من دلم آسمون میخواد...
Designed By Erfan Powered by Bayan