پسر آبی

من پسری آبی هستم که در آسمانی سرد پرواز می کنم...

پسر آبی

من پسری آبی هستم که در آسمانی سرد پرواز می کنم...

پسر آبی

دلم گرفته.... دلم گرفته.... این همه چراغ توی این شهر.... هیچ کدوم چشم هامو روشن نمیکنه.... این همه چشم توی این شهر.... هیچ کدوم دلمو گرم نمی کنه.... این جا همه می دَوند که زنده بمونند.... هیچ کس نمی دَوه که زندگی کنه...... این شهر همش شده زمین... دیگه آسمونی نداره توی این شهر... من دلم آسمون میخواد...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نور» ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

منو تنهایی و اتاق تاریکم

یه دختر ... عزیز و دوس داشتنی دارم، خیلی دوسش دارم و چند سالی ازم کوچیک تره... بهش پیام دادم که باهاش حرف بزنم... انگار فازش خیلی خراب بودو حال روحیش بهم ریخته... گرچه زیاد باهام حرف نزدم... اما میدونم غمگینه... خیلی دلم می خواد کمکش کنم.. ناراحتیش منو هم ناراحت می کنه... ای کاش هیچ دختری هیچ وقت ناراحت و غمگین نباشه...