پسر آبی

من پسری آبی هستم که در آسمانی سرد پرواز می کنم...

پسر آبی

من پسری آبی هستم که در آسمانی سرد پرواز می کنم...

پسر آبی
  • ۰
  • ۰

ایستاده در پاییز

رسیدیم به فصب خنک و سرد پاییز، زرد پاییز، نسیم سرد پاییز... خلاصه هرچی که هست هواش خیلی خوبه... دوسش دارم... مخصوصاً این باد خنکی که می وزه... یه عکسی دیدیم که برام جالب بود برا همین اسم پست رو از روی اون انتخاب کردم... ایستاده در پاییز... یه کمی هم از فیلم ایستاده در غبار تقلید کردم :) پاییز

پاییز.. شروع خزان.. شروع مدرسه.. فصل آرامش.. البته به نظر من آروم کننده هستا.. میدونی چرا؟؟ چون هنوز امتحانا شروع نشده خیلی ذغذغه برا درس خوندن نیست.. :) برای همین بهش می گم آروم.. فصل صدای آروم باد.. فصل رنگ سبک افتادن زرد!! فصل شروع عشق.. شاید.. شایدم نه.. هرچی که بود، هرکی که بود دوسش داشتم.. ولی اونم توی زمستون رفت.. هیی...

میگم الان مشهد هواش سرده دیگه؟؟ آخ چه کیفی میده تو صحن بزرگ حرم امام رضا(ع).. وقتی اونجایی انگاه دنیا دیگه هیچ مشکلی پیش روی تو نداره.. آسمون بالا سر آدمه... سردِ سرد.. آبیه آبیه.. ای کاش می شد برم اونجا.. اما خوب.. خیلی جاها توی هوای سرد پاییزی کیف میده.. مثلاً ..................... نقطه گذاشتم.. آخه شاید فاز شما درکش نکنه.. ولی خیلی کیف میده الان اون موقع بود و منم اونجا بودم.. آدمای با صفاش.. کلاه آبی پشمی روی سرشون.. ساده.. پاک.. بی ریا.. بی ریا.. هیی... راستی اول پست گفتم مدرسه.. من مدرسه ای نیستما!.. هووو هَ .. خییلی، یعنی چند سال پیش تمومش کردم.. مدرسه با همه امتحانای خوب و بدش تموم شد.. اما کسی بهمون نگفت این تازه اول راهه.. مدرسه واقعی زندگیه.. امتحانای سخت و آسون در آینده ....

(اینم یه آهنگ خوشگل که کیف میده تو پاییز گوشش کنیم... توی هوای سردِ کمرنگ)

بگذریمم.... هوا چقدر خنکه.. خستت شد از بس گفتم.. نه؟ :)) اشکالی نداره.. بقیشو نخون :) می دونی الان کیف میده کجا باشیم؟ الان کیف میده توی قبرستون باشیم.. همم نه مرُده ها!.. مثلاً سر قبر یکی نشسته باشیم.. تو این هوای خنک با این سکوت خوش رنگ که فقط کمی رنگ صدای باد رو داره خیلی کیف میده... آها آسمونم آبی کمرنگه... سردِ سرد... پهناور به وسعت تموووووووووووووووم دنیا.. اما میدونی چیه؟؟ همه چیز هم که باشه، آروم هم که باشیم، سکوت هم که باشه.. از آدما هم که دور باشیم... ولی نبودش حس میشه.. ای کاش اونم بود.. با هم دیگه فاتحه می فرستادیم... بعدشم پیاده بر می گشتم... هوا هم کمی ابریه.. سایه های ابر خاکستری جلوی نور سفید رو میگیرنو تموووووم دنیا به پاس آرامشی که باهم داریم می ایستن... تموووووم ابرا... انگار جاده آسمون تا بی نهایت به روی ما باز شده... که تا آخر ، تا آخرِ آخرش کنار هم باشیم.. و آروم پیش بریم.. قرار نیست به جایی برسیما.. بلکه قرار از این سکوت، از این آرامش و حس خیلی خیلی خوب با هم بودن، از این عشق لذت ببریم... هوای اونجا هم سرد بود.. بی خیال... فازتونو خراب میکنم...

آسمون سردِ ابی

قراره چند وقت دیگه برم به بازی.. بازی نه ها:))) سربازی:)) سُرسُره با زی نه ها:) سَرِ سَربازی...

اونجا که میگن گوشی مطلقاً ممنوعه.. اما من یه برگه ای، مدادی، دفترکی ... یه چیزی میبرم دیگه.. شبا می نویسم بعدش اگه خدا کمک کرد و حس و حالش بودو و بازم حس و حالش بود!:) میزارمشون تو وبلاگ :) وبلاگ آبی، پسر آّبی.. عاشقتم سرَدِ آسمونی.. اونم همیشه می گفت من سرده سردم... یه وبلاگی هم بود اسمش ویلویت گیرل یا یه چیزی تو همین مایه ها بود به معنی دختر یخ زده... بگذریییییییییییییییییییییم داستانش بس مفصله... در همین حد بگم دختره هر چند وقت یه وبلاگ جدید میزدو از وبلاگ قدیمی می رفت.. و تو وبلاگ قدیمی از همه خدافظی می کرد و تو آخرین پستش آدرس وبلاگ جدیدو میزاشت :))))) خیلی باحال بودا.. نه در این حد که من بگم و فکر کنیا:) بکه در اون حد که من بگم و تو .. اوه.. فوش ندیا.. :)

خوب چی میگفتم.. آها دیگه هیچی دیگه ... همینا.. خیلی دلم میخواد بازم بنویسم:)))) بزا یه کم دیگه

.

.

اصلاً آخرش که چی؟... این همه آدم خوشگل.. این همه عشقای پایان نیافتنی و همیشگی.. یه کم غم انگیزه ولی خوب.. حقیقته.. مرگ.. مــــرگـــــــ.... آخرش پایان همه جدایی هاست... تنها چیزی که می مونه ما هستیم و خودمون و خداجون... و تنهایی.. و تاریکِ قبر... سردِ تاریکِ خالی از سکوتِ قبر... اونجاست که دیگه تنهای تنهاییم... دیگه عشقم ما رو تنها می زاره... یه پسره بود مربی بدنسازی بود.. از اینا که خیلی خیلی اندام ماهیچه ای دارن.. از همینا که بعضی از دخترا خیلی دوس دارن.. از همینا که آفتاب مهتاب ندیده و زیر کولر دو تیکه خوابیده و غذای خوبو نوشیدنی خوب خورده... از همینا که یه عالمه زحمت کشیده تا خوشگل بگه... خوشتیپ و و  و ... چند روز پیش فوت کرد.. حالا بگذریم که چه طوری.. ولی دیدی؟؟ آخرِ آخرِ آخرش همین بود.. کل زندگیش، کل هدفاش کل عشقاش کلِ کلِ کلش ... همش توی مرگ خلاصه شد... به کجا داریم می ریم؟؟ نه .. من.. به کجا دارم می رم؟؟ به چی میخوام برسم؟؟ چرا این همه استرس و اضراب؟؟ چرا این همه دغدغه... تلاش های بیهوده برای کارهای بیهوده... آخه آآآآآآآآآآآآآخخرشششششششش چی؟؟ انگار اصل قضیه چیز دیگه ایه... خدایا فقط خودت بَسَمی.. با تو آروممم 

تمام...

نظرات (۴)

  • عبداله رضوی
  • زیبا بود
  • عبداله رضوی
  • لایک
    پاسخ:
    دوستم!
    ربات کامنت گذاری داری؟؟
  • عبداله رضوی
  • :)
    پاسخ:
    :) گاهی اوقات یه فاز مثبت کوچولو هم به آدم احساس شادی می ده...
  • عبداله رضوی
  • بله، دقیقاً...
    مرسی ازت دوستم

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی