پسر آبی

من پسری آبی هستم که در آسمانی سرد پرواز می کنم...

پسر آبی

من پسری آبی هستم که در آسمانی سرد پرواز می کنم...

پسر آبی
  • ۰
  • ۰

منو تنهایی و اتاق تاریکم

یه دختر عموی عزیز و دوس داشتنی دارم، خیلی دوسش دارم و چند سالی ازم کوچیک تره... بهش پیام دادم که باهاش حرف بزنم... انگار فازش خیلی خراب بودو حال روحیش بهم ریخته... گرچه زیاد باهام حرف نزدم... اما میدونم غمگینه... خیلی دلم می خواد کمکش کنم.. ناراحتیش منو هم ناراحت می کنه... ای کاش هیچ دختری هیچ وقت ناراحت و غمگین نباشه... 

نمی دونستم چی بهش پیشنهاد کنم که آرومش کنه... قرص؟ دارو یا بره پیش دکتر یا هرچیزی... ولی میدونی چیه ؟؟ اینا هیچکدوم آروم کننده نیست... اگه ما وقعا ناراحت باشیم هیچ دکتری نمیتونه آروممون کنه... پس تنها چیزی که خودم واقعا ازش نتیجه گرفته بودم رو بهش پیشنهاد کردم... 

به یاد روزایی که خیلی حالم بد بود و از رفتنش به شدت ناراحت بودم... به یاد روزایی که همش تو اتاق بودمو هیچ کس و هیچ چیز نمیتونست آرومم کنه... من فقط و فقط با خدا آروم میشدم... توی سخت ترین لحظات که حال روحیم پوکیده، سیاه و بی حس بود، لحظاتی که اشک ها میلرزیدن و زار زار گریه می باریدن... فقط خدا میدونه چقدر سخت بود و چقدر تلخ... تاریکی بود و ناامیدی... نا امیدی بود و غم... غم بود و سیاهی اتاقی که تا بی نهایت همراهیم می کرد.... 

اونجا بود که با حضورش آروم می شدم... خدایی که توی اون لحظات سیاه و تنگ که تنفس کشیدن برام خیلی سخت بود همراهیم می کرد کنارم حضور داشت... وقتی شروع به نماز خوندن می کردم انگار یه شمع کوچیک یا یه چراغ کوچیک سر جانمازم داشت اتاق رو روشن می کرد... از ترسم، از تنهایی و از لرزش قلبم کم می کرد... بعدش که نمازم تموم می شد یه کم قرآن می خوندم و آروم می شدم...

دیگه فقط از خدا خوبی همه آدم ها رو می خواستم... و هیچ دلتنگی ای نداشتم... آروم آروم بودم...

و آرامش عجیبی داشتم... خدای خوبم واقعا حضورت رو توی سخت ترین لحظاتم از یاد نمی برم و همیشه ازت ممنونم... ممنونم که هوای این بنده ناراحت و ضعیفت رو داریو و اونو توی آغوش خودت آروم می کنی... 

بهش پیشنهاد نماز می کنم... شاید اونم مثل من توی اتاق تاریکش زیر نور آرامش خدا آروم بشه... و قلبش صدای سکوت و آرمش رو بشنوه... خدا کنه که اونم حس و حالش خوب بشه... مثل من.. مثل همه اونایی که خدا توی وقت های اضافه دوباره هواشونو داشت... نزاشت روحشون بمیره...

 

 

 
 
 

نظرات (۳)

  • دانلود سریال گیم اف ترونز
  • سلام تازه با وبلاگتون اشنا شدم مطالبتون جالبه اگه دوست داشتید میتونید به وبلاگ منم سر بزنید ♥
    ای کاهش 
  • هادی اسماعیلی فضل
  •  سلام وب خوبی دارین
    تک بیت ناب خواستین در خدمتتونیم

    چمدان دست تو و ترس به چشمان من است   این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است

    از آن دمی که گرفتم تو را در آغوشم         هنوز پیرهنم را نشسته می پوشم

    مثل سردرد پس از طی شدن مستی ها
    خسته ام مثل تمام دهه ی شصتی ها

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی